خاطرات یک معلم
یک دبیر ....جایی همین نزدیکی
خواستم از
جشنواره "کل "بنویسم گفتم بذاریه شب دیگه هم بریم بعد درباره ش بنویسم امروز صبح
وقتی داشتم سارا رو راهی مدرسه می کردم تا در حیاط رو باز کردم با منظره ی قشنگی
روبرو شدم گفتم سارا
بیا ببین چقدر قشنگه. ببین چه مه ایی همه جارو گرفته .حقیقتاً زیبا بود با وجود
اینکه هیچ جا و هیچ چیزدیده نمی شد. نه کلاتی
پیدا بود نه خانه ایی و نه هیچ چیز دیگر .مثل همیشه رد رفتن سارا تا کنا رسرویس را دنبال کردم اما زود در دل مه گم شد دیگر
نمی دیدمش .از سرویسش هم فقط نوری ضعیف دیده می شد . باز
هم هنر نمایی کرده بود هر چند همه جا و همه چیزهمیشه نشان ازاو دارد .اما بعضی
وقتها احساس می کنی دارد بیشتر خودنمایی می کند خدا را می گویم و امروز یکی از آن
روزها بود . خدایا من
که جز زیبایی از تو نمی بینم .یک بوته ی خار برای من همانقدر زیباست که یک شاخه گل
.یک سیاهپوست همانقدر زیباست که یک سفید پوست .یک کلاغ همانقدر زیباست که یک طاووس نمی توانم
بی تفاوت از کنار یک سنگ بگذرم کوچک که بودم
ساعتها به تماشای گنجشکها می نشستم. ابرها کارگاه
خیال پردازیم بودند بعضی
وقتها به خودم می گوییم اینجور بودن هم شاید زیاد خوب نباشد زندگی کردن را سخت می
کند گاه به
عمق رفتار آدمها فرو می روم و افکارشان ر ا می خوانم خدای من
دنیای بچه ها چقدر دیدنیست نمی توانم از کنار هیچ بچه ایی بی تفاوت بگذرم خدا آخر و
عاقبت مرا بخیر کند. پ-ن: 1-نکند
" الیوم بصرک الحدید" شده باشد و من بی خبرم یکی به من بگوید چه خبرست 2-خدایا
جیگرتو بخورم خوشگل من 3- هر کسی
به بچه ها توجه نکند....است 4- عجب
ملغمه ایی شد این پست. 5- نزوا به زبان محلی یعنی مه 6- کلات نام کوهیست که شهر گراش در اطراف آن پدید آمده است و بالای آن قلعه ایی قرار داشته که هم اکنون آثاری از آن برجاست فردا عید اضحی روز قربانی کردن دل در مسلخ عشق بر همگان مبارک اعیاد و
مناسبتهای هر ساله زمان مناسبی است تا بچه ها محبت و مهربانی خود را با اهدای
کادوهایی از جمله کارت تبریک نشان دهند که
من تمام آنها را نگه داشته ام و شاید روزی نمایشگاهی از آنها ترتیب بدهم.اینها هم
چند نمونه به دلیل مشکل آپلود بقیه عکسها درج نشد خاطره ایی رو از سارا تو پست قبلی نوشته بودم که با اعتراض شدید اللحن ایشان همراه با انواع جیغهای بنفش و قرمزو..مواجه شده و مجبور به حذف آن گردیدم لذا اگر دوستان با چیزی در آنجا مواجه نشدند به گیرنده ی چشمان خود دست نزنند. امشب مدیرمان زنگ زد و گفت فلانی می آیی بریم مشهد گفتم چی؟ گفت می خواییم یه اردوی دوستانه تشکیل بدیم با قطار بریم مشهد تاسوعا عاشورا اونجا باشیم .شادی تموم وجودم رو پر کرد یعنی امام رضا بازم منو طلبیده؟ گفتم خوب بذار با خانواده مشورت کنم ببینم . -سارا من می خوام برم مشهد با دوستام تو یه چند روزی میری خونه عزیزی . -نخیرم تو هیچ جا نمی ری .یا همه با هم می ریم یا تو هم نمی ری. تلفنو برمی دارم به آقای همسر زنگ می زنم بعد از احوالپرسی میگه چیه خبری شده؟ حتماً کاری داری که زنگ زدی ؟ گفتم خوب آره مگه نمی دونی همه چی گرون شده آدم که تا کاری نداشته باشه نباید زنگ بزنه! می خواییم از طرف مدرسه بریم مشهد .میگه شما همین دو ماه پیش اونجا بودین اگه از منه نرو این راه دور و دراز رو حتماً هم سارا رو نمی بری مدرسه ا ت چی؟ گفتم فقط یه روزش تو مدرسه ام میفته بقیش تعطیله .آقای شوهر میگه نمی دونم خودت می دونی ولی اگه از منه میگم نه میگم مگه نشنیدی میگن هر چقدر زیارت امام رضا بری همونقدر تو قبر میاد سراغ آدم ؟ میخنده میگه راست میگی؟ میگم تازه شم با دوستان رفتن یه چیز دیگه ست اونم تو زمستون و اینکه تاسوعا عاشورا هم باشه چه شود؟ آقای همسر 157 درجه تغییر موضع میده و میگه خوب اگه دوست داری برو ولی سارا همچنان سوار بر خر شیطان یک درجه هم از موضع خودش عدول نکرده و من بیاد آیه ی" المال و البنون فتنه" می افتم و نمی دانم چه تصمیمی بگیرم بعضی
شغلها از حساسیت ویژه ایی نسبت به سایر مشاغل برخوردار هستند چون مستقیماَ با
سلامتی جسم ویا روح وروان انسانها سر وکار دارند. از جمله ی این ها حرفه ی پزشکی و
یا قضاوت و داوری ویا معلمی است که به نظر من بهتر است بگوییم دبیری چرا که معلم
اول خداست بعد پیامبر و بعد ائمه که علومشان لدنی است و بسته به علم لایتناهی الهی
و گرنه دیگران هر چه قدر علم بیاموزند باز نادانسته هایشان بیشتر از دانسته هایشان
هست و در واقع خود یک معلَم (با فتحه ی لام) هستند تا یک آموزاننده ی علم. پس من به
عنوان یک دبیر بایدهمواره کوله بار علمی
ام پر از معلومات باشد تا وقتی که در جایگاه یک آموزاننده قرار گرفتم توانسته باشم
کاری انجام داده باشم و دانشی بر دانش دیگران بیفزایم نه اینکه ندانسته و نخواسته
دیگران را در مسیری قرار دهم که نه به صلاح دین و نه دنیای آنان باشد. چند روز
قبل داشتیم در مورد خوراکی های حرام بحث می کردیم و میگفتیم که اسلام به دلیل ضررو
زیان آنهاست که آنان را حرام کرده البته این بحث مربوط به درس نبود ولی از
آنجاییکه میدانستم خیلیها شاید نادانسته و
به دلیل رواج استفاده از آنها آن مواد رامصرف میکنند بحث را به آنجا کشاندم. مثلاَ از
جمله چیزهایی که حرامست و مصرف میشود گوشت خرگوش ویا خرچنگ و صدف و گوشت بعضی از
ماهیها ی حرام گوشت مانند کوسه و یا گربه ماهی و.. و یا بعضی از اعضای حیوانات
حلال گوشت است که درشرع خوردن آن حرام است. بعد از
این صحبتها بود که همهمه یچه ها بلند شد خانوم ما گوشت خرگوش خوردیم خیلی هم
خوشمزه ست کی گفته حرامه ! دیگری خانوم ما گوشت خرچنگ خوردیم و طرز پختش را توضیح
می دهد. خانوم میگن پیشانی سگ نجس نیست .خرگوش سمت راستش حلاله سمت چپش حرام!.دیگری
خانوم اجازه خانوم فلانی (یکی از دبیرای همان مدرسه) گفته چون خوک از نجاسات و
مدفوع تغذیه میکنه اسلام گفته حرامه حالا اگه یه جایی نگهداری بشه و فقط علف بخوره
و چیزای پاک بخوره گوشتش حرام نیست! با ورم
نمیشد همکارم این حرف را زده باشد گفتم بچه ها شما دارید اشتباه میکنید برداشتتون
از صحبتهای ایشون درست نبوده .نه خانوم ایشون گفتند من تو سفرم به یکی از کشورای
خارجی از پرورش دهندگان خوک پرسیدم شما به اونا چی میدید گفتند علف بنابراین چون
علف میخوره حرام نیست!پس من هم گوشت خوک خوردم چند روز
بعد همکارم را دیدم گفتم همکار عزیز مجتهد هم شدید ما خبر نداشتیم فتوا صادر میکنید
و قضیه را برایش تعریف کردم و گفتم شاید یکی از دلایلی که خدا گوشت خوک را حرام
کرده کثافت خواری او باشد وهزارو یک دلیل دیگر داشته باشد که هنوز فلسفه آن معلوم
نباشد شما چگونه تفسیر به رأی کرده اید و با شرط و شروطی گوشت خوک را حلال کرده ا ید هر چند
ایشان ماجرا را انکار کردند و گناه را به گردن سوء برداشت بچه ها انداختند ولی با
شناختی که از ایشان داشتم فهمیدم حقیقت غیر از اینست. پ-ن : 1- در
اظهار نظر باید خیلی حواسمان جمع باشد بخصوص در بیان احکام 2- گناه
گمراهی یک نسل ویا نسلها را وبال گردن خود نسازیم 3-در غیر
حیطه علمی خود اظهار فضل ننماییم 4-در گفتن
نمی دانم شجاع باشیم .قرار نیست هر چیزی می پرسند جوابش را بلد باشیم 5- خیلی
سعی کردم محاوره ایی ننویسم کتابی بنویسم ولی حقیقتاَ سخته 6- ببخشید
که این پست طولانی شد نمیخوای نخون! امروز دختری
شاید سه ساله را دیدم که چشمانش نمی دید .مادرش دستش را گرفته بود و با خود می
کشید دلم لرزید نگاهم را به آسمان بلند کردم که بگویم خدایا چرا؟ دیدم خدا با
ابرها چه زیبا هنرنمایی کرده .خدایا چه حکمتی داشت این دو؟ - سارا یه روز دوان دوان اومد سراغم و... سارا :
میشه بیایی اتاقموببینی چقد قشنگش کردم. من : نمیشه بعداً بیام بچه م الان خیلی کار دارم سارا : تو
رو خدا مامان الان بیا ببین چقد خوشکل شده ؟ - ما هم که نباید دل بچه رو بشکنیم میریم من: خب
چکارکردی دخترم که اتاقت قشنگ شده؟ سارا:
مامان مگه دیوار اتاقمو نمی بینی چقد قشنگش کردم؟ من
:هاااااااااااااا من: دختره
ی پررو این چه کاریه سر دیوار در اوردی؟ سارا: مگه
چیه؟ -
می دونید چکار کرده بود استانپ (جعبه ی جوهرآلود که برای زدن مهر استفاده می
شود)*روبرده بود وبازدن دست روی اون و بعدشم خلق آثار زیبا بر روی دیوار از قبیل
گل و نقشه ی گنج وایجاد رد دست برای راهنمایی حضار به سمت مقصد مورد نظر و.. بر
روی چهار طرف دیوار اتاقشان آن را مزین فرموده بودند. من: آخه دختر این چه کاری بود که تو کردی؟ سارا: اگه این کار بده پس چرا تو پاساژ نجاتی از این
رد پاهای قرمز رو زمین چسپوندن ؟؟؟؟؟؟؟؟ با پاهام نتونستم خب با دستام زدم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟ به کسانی که جواب درست بدهند که سارا از چه تکنیکی برای این نقاشی استفاده کرده به قید قرعه جایزه داده میشه





| Design By : Night Skin |


