تبليغاتX
خاطرات یک معلم


خاطرات یک معلم

یک دبیر ....جایی همین نزدیکی

قبلتر نوشت: 1- بویی که اینجا می شنوید بوی قورمه سبزی نیست

2- عنوان این مطلب همان چیزی نیست که فی البداهه به ذهن شما خطورمی کند بلکه واگویی یک خاطره ست

 

مسئله ایی که می توان گفت کما بیش قبح و زشتی خود را از دست داده ونه عرف و نه شرع در این مورد کاری از دستشان برنمی آیدوحتی یک نوع زرنگی به حساب می آید تقلب است.بشنوید خاطره ایی در این خصوص:

 

اون وقتا که ما دانش آموز بودیم این مسئله کمتر بین بچه ها رایج بودو شاید چون ما اهلش نبودیم این جوری فکر میکردیم و یا ما به احترام اعتماد معلما  به خودمون ویا به اعتماد احترام خودمون به معلما و یا یه همچین چیزایی  مرتکب این عمل ناجوانمردانه نمیشدیم

 

اما یه اتفاق ساده تموم این معادله ها رو به هم ریخت وباعث شد که دیگه خودمون هم به خودمون اعتماد نداشته باشیم. اون وقتا دستگاه کپی مثل الان تو مدارس نبود یه چیزی بود که فکر میکنم بهش می گفتند دستگاه استنسیل که دستی بود وکلی هم دردسر داشت تا یه سری برگه های امتحانی تکثیر بشه البته تا همین اواخر هم استفاده میشد

الغرض یه روز صغری دوان دوان اومد و گفت بچه ها برگه استنسیل * امتحان فردا تو سطل آشغال تو حیاطه

موافقین من برم یواشکی برش دارم و بیارم.؟ ما هم مخالفتی نکردیم خلاصه اونو جایی پنهان کردیم تا زنگ خورد و بعد از زنگ خونه رفتیم خونه یکی از بچه ها که نزدیک مدرسه بود وسوالات رو بررسی کردیم و جوابارو درآوردیم وبا هم تبانی کردیم که چه کسی چی بنویسه تا جوابا مثل هم در نیاد و اونجا با هم عهد بستیم که به کسی چیزی نگیم

فردا اون امتحان کذایی رو دادیم تنها امتحانی که از قبل سوالاتشو می دونستیم .بعد از چند روز که خانوم معلم برگه های تصحیح شده رو آورد با نمره های عالی 19 و 20 و کلی تعریف و تمجید  ولی من احساس می کردم و تو چهره تک تک بچه ها می خوندم که هیچکدامشون  خوشحال نبودندو دچار نوعی عذاب وجدان بودند که هنوزهم  بعد از گذشت 20 سال همچنان  آزارمان می دهد

 

بعداً نوشت:

1-این اولین و آخرین باری بود که تقلب کردم

2- تنها بیستی که هیچوقت بهمان نچسبید نمره ی20 همین امتحان بود

3- همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی هیچوقت تقلب نکرده بودیم حالا که کردیم هم تو امتحان ادبیات بود

4- اگه سوالات درس ریاضی هم بود بازم فایده ایی نداشت چون معلم ریاضیمون آقای انصاری بود

5- آقای انصاری انقد سوال سخت میداد که با open bookهم نمی تونستیم جواب بدیم

6- یادش بخیر چه روزای خوبی بود. نرگس تو یادته؟

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط نفیسه رحمانیان| |

یکی از چیزایی که همیشه سعی میکنم رعایت کنم دروغ نگفتنه و همیشه به دانش آموزام وبچه هام سفارش میکنم که دروغ نگن و چون خودم حتی الامکان  رعایت میکنم بجراًت میتونم دیگران رو به اون سفارش کنم .

 

امروز تو مدرسه خیلی خسته شده بودم باید کارای هفته بسیج رو راست و ریس می کردم برا همین وقتی اومدم خونه نمازمو خوندم و نهار خوردم می خواستم یک کمی بخوابم که ساراگفت معلممون یه مسابقه برا نوشتن مشق گذاشته که هر کی مشقشو بین ساعت سه تا سه ونیم بنویسه جایزه می گیره وازم خواست که ساعت سه تو مشقاش کمکش کنم ولی من بسکه خسته بودم خوابم برد و وقتی هردو بیدار شدیم ساعت پنج بود

و اینک بقیه ماجرا:

 

سارا: ساعت چنده؟

من :ساعت پنج

سارا: (جیغ زنان و گریه کنان ) مگه نگفتم میخوام ساعت سه مشقامو بنویسم چرا صدام نکردی؟

من:آخه خودمم خوابم برد

سارا:(همچنان شیون کنان) حالا چیکار کنم من میخواستم ساعت سه مشقامو بنویسم

من:(در حالی که از گریه هاش کلافه شدم) ببین الان مشقاتو بنویس ولی من به معلمتون میگم سارا ساعت سه نوشته

سارا:(بازم گریه کنان) ساعت سه بیدارم نکردی حالا می خوای به معلممون هم دروغ بگم نمیخوام بهش دروغ بگم.

من:خوشحال از اینکه دخترم دروغ نمی گه و شرمنده از اینکه ازش خواستم دروغ بگه.

 

 

نتیجه گیری اخلاقی:

۱-چیزی به نام دروغ مصلحتی نداریم

۲-خیلی از آدما بدون دلیل و نیاز داشتن به دروغگویی دروغ می گویند

۳-یک دروغ بدنبا ل خودش دروغای زیادی خواهد آورد

۴-مادرم همیشه می گفت از راست گفتن هیچی برنمی خیزه ولی از دروغ چرا

۵-دروغ فقط زمانی مجازه که جان و آبروی کسی در خطر باشه

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:11 توسط نفیسه رحمانیان| |

با تبریک میلاد مبارک شمس الشموس السلطان علی بن موسی الرضا علیه السلام

به عرض می رسانم که وبلاگ سارا با چهار نقاشی بروز شد

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:26 توسط نفیسه رحمانیان| |

همیشه دوست داشتم از خاطرات خودم و سارابنویسم پیش نمی اومد یه بار هم خواستم اونا رو تو وبلاگ سارا بنویسم خواهرش نذاشت گفت بذار وبلاگش فقط مال خودش باشه دیدم داره درست می گه حالا هر وقت شد همینجا مینویسم .

نوشتنیها درباره ی این ته تغاری زیاده از همون اولش (....) معلوم بود این یکی با بقیه فرق داره

(امیدوارم خواهراش از این حرف من حسودیشون نشه و یه وقت هوس نکنن اونو تو چاه بندازن!)

 

یکی از این خاطرات اینه که دومین روز تولدش وقتی زن داداش اونو بلند کرده بود و می خواست  لباساشو عوض کنه گفت ببین این بچه چه جوری داره گلهای قالی رو نگاه میکنه مثل فضولایی که می خوان از همه چی و همه جا سر در بیارن سعی میکرد گردنشو بچرخونه تا بقیه جاهارو ببینه زن داداش میگفت من از این بچه میترسم بچه ی عجیبیه .آره برا خودمم عجیب بود که بچه ی یکی دوروزه که هیچ کنترلی رو بدن خودش نداره سعی میکرد گردنشو بلند کنه و کنجکاوی به خرج بده . باور نمی کنی نکن!

بقیه کشف و کرامات و سخنان حکیمانه ایشون باشه برا بعد

 

اینهم یک سخن حکیمانه :

سارا: مامان تو هم وقتی مدرسه می رفتی درست خوب بود یعنی زرنگ بودی؟

من: آره من درسم خوب بودو خیلی هم درس می خوندم.

سارا: پس تو به من بردی!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:20 توسط نفیسه رحمانیان| |

یادداشت سارا برای مامان:

مامان فردا یعنی الان که برنامم و توش میزای(میذاری) تو کیفم نگا کن با تودفتر چم ببینم

چیزی جا نذاشتی خب بگو خب

دنبال پاکنمم بگرد خوب وای نوشتم خوب یعنی خب بگو خب

می خواستم بگم صبت بخیر خب تمام


نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:7 توسط نفیسه رحمانیان| |


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:55 توسط نفیسه رحمانیان| |

محمد جدیداً پستی زده بود که منو بیاد یکی از خاطرات دوران دبیرستانم انداخت و بد ندیدم به مناسبت هفته بهداشت روان خدمتتون تعریف کنم

سال اول دبیرستان بودیم دبیر شیمیی داشتیم که به رسم بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ویا هرچه برای خود نمی پسندند برای ما می پسندند از شهر دیگری به گراش فرستاده شده بود هر چند هنوز هم رسم است که صفر کیلومترها تو تدریس را یه چند سالی به روستا می فرستند تا تجربه کافی کسب کنند.

الغرض این جناب آقای شیمی دان ما بعد از اینکه وارد کلاس می شد یک ربع ساعتی جلو پنجره مشرف به حیاط می ایستاد و شروع می کرد به آواز خوندن بعد برای خالی نبودن عریضه و اینکه مثلاً درسی داده باشد و شاید هم بدلیل رعایت الگوی مصرف در استفاده از گچ و هم وقت گرانمایه خودشان، بدون مقدمه یه چند تا فرمول بی سر و ته رو تخته می نوشت و بعد شروع می کرد به سرچ کردن تو دیکشنری حافظه ی مبارکشان

که مثلاً معادل انگلیسی این واکنش شیمیایی چی میشه .ما هم هاج وواج مانده که چکار کنیم آیا لازمه این واژه های انگلیسی رو به خاطر بسپریم یا نه و همش غصه می خوردیم که چرا ما تو یادگیری شیمی اینقد خنگیم

آخر سر هم هندونه هایی به اندازه تو پهای هفت رنگ پلاستیکی زیر بغلمون میداد که شما چقدر زرنگید و..

و هیچوقت خدا هم برامون تمرین حل نکرد و ابن مهم رو به عهده دو ساله ی کلاس گذاشته بود که اونم از روی دفتر پارسالش برامون رو تخته می نوشت

و باقی مانده وقت کلاس رو با همان دو ساله کلاس حرفای خانوادگی میزد.

پ ن :

1- ایشان اصلاً روانی نبودند

2- اگر دیدید ما شیمی دان و یا دکتر نشدیم  کلاً تقصیر ایشان بود

3- اگر بنده رو برای کسب تجربه به روستا نفرستادند برای این بود که تجربه زندگی مشترک رو کافی می دونستند

4- خدا رو شکرما دیگر ایشان را هیچوقت زیارت نکردیم و کله مان هم هیچوقت تو پنجره ی ماشینشان گیر نکرد

5- الانه به دلیل آسیب ندیدن روح وروان لطیف دانش آموزان ردی به آنها دانش آموزان تکرار پایه گفته می شود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:52 توسط نفیسه رحمانیان| |

دارم ناهار فردا رو آماده می کنم و گفتم تا هنوز این دختره برنگشته و ما هم از کامپیوتر محروم نشدیم یه چیزایی بنویسیم.

می خوام یه نصیحتی بهتون بکنم اینکه توان نه گفتن رو در خودمون تقویت کنیم

اشتباه نکنید منظورم درباره سیگار و مواد مخدرو..این جور چیزا نیست

خیلی وقتا باید به بچه هامون نه بگیم تا یاد بگیرن که دنیا همیشه بر وفق مرادشون نیست وقرار نیست همیشه همه چیز به آسونی بدست بیاد به گزارشی در این باره توجه بفرمایید

دیروز عصر:

سارا:مامان بریم سی دی بخریم؟

من) مثل اسفند رو آتیش از جا دررفتم) چی چیو سی دی بخریم خسته شدم دیوونه شدم از دست این سی دی خریدنای تو

سارا(گریه کنان ) : تو چقد خسیسی اگه بابا اینجا بود حتماً برام می خرید شما مامانا همتون بخیلین

من (در حالیکه از این حرف خنده م گرفته بود) :قصه سر پولش نیست تو باید بفهمی که نمیشه هی بری سی دی بخری بعد که خیلی هم مواظبشون نیستی و زود ازشون خسته میشی باز روز از نو روزی از نو و سی دی جدید. اصلاً که برات نمی خرم

سارا (در حالی که دستاشو به حالت التماس در هم قفل کرده با چشمایی پر اشک ) : مامان یکم بفهم من باید یه سی دی دیگه بخرم از اینا خسته شدم (این قسمتش یکم هندی شد)

من: اصلا و ابدا برو از دوستات قرض بگیر خونه رو پر از سی دی کردی بسه دیگه

سارا:من قول میدم هر چی گفتی گوش کنم و تو کارا بهت کمک کنم.

من (همچنان در حال تمرین نه گفتن) : نه

سارا(شکست خورده در این جنگ نابرابر) : خوب پس به محمد بگو از اینترنت برام بازی بگیره

من(پیروزمندانه ) :باشه

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:48 توسط نفیسه رحمانیان| |

زن ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند ، زیرا آنها سن خود را

تقسیم بر دو و قیمت لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق

شوهرانشان را ضرب در سه می کنند

و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند

مارسل آشا ر

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:11 توسط نفیسه رحمانیان| |

قاتل دشنه در دست

روح،زخم خورده وحیران

بغض، تپشهایی ناموزون

این کابوس های بی پیر

رهایم نمی کنند

پ-ن:کابوس ها هم ممکن است

آدم را شاعرکنند

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:4 توسط نفیسه رحمانیان| |


Design By : Night Skin